تبليغاتX
بدون سانسور

کوچولو اسم گربه مان است . هنوز 6 ماهش نشده است . تنبل است و همه اش خواب . راستش من از گربه متنفرم . در واقع این جونور حنایی رنگ گربه ی خواهرم است . اینها را گفتم که اگر جایی اسمش را به کار بردم ، نپرسید کوچولو دیگر کیست ! دیروز بابا بعد از مدتها آمد . داغون بود ! مامان تازه از سر کار آمده بود که بابا را پشت در دید . مثل همیشه کلیدش را گم کرده بود . ایستاده بود و تسبیح می چرخاند . مامان تسبیح را از دستش کشید و گفت : ما اینجا آبرو داریم . بابا پوزخندی زد . مامان که در را باز کرد ، کوچولو مثل همیشه از زیر صندلی های میز ناهار خوری بیرون دوید و به سمت در رفت . بابا جلوتر از مامان آمد . کوچولو با آن چشمهای قهوه ای اش به بابا زل زد و بعد فرار کرد رفت زیر میز ناهار خوری . بابا گفت : حالا دیگه گربه بازی می کنی ؟ مال مفت بهتون می دم دیگه ، می کنید تو شیکم جک و جونور ؟! مامان مقنعه اش را در آورد . روی مبل گذاشت و گفت : خدا را شکر الان 4 ماهه که پول مفت بهمون ندادی. یعنی راستش الان چهار ماهه که کسی ریختت را ندیده . کجا بودی ، خدا می دونه ! بابا دکمه های پیراهنش را باز کرد و روی مبل ولو شد و گفت : به تو چه که من کجا بودم . رفته بودم که از دست تو و غر غر هات دور باشم . خفه نمی شی تو این قدر غر می زنی ؟  مامان رفت زیر کتری را روشن کرد . دکمه های مانتو اش را باز کرد . در یخچال را باز کرد . یک قابلمه گردن مرغ پخته از یخچال در آورد . کوچولو فقط گردن مرغ می خورد . غذای او را در ظرفش گذاشت . کوچولو سرش را از زیر میز بیرون آورد . با چشمان گردش به بابا زل زد . بابا به جلو خم شد و گفت : اینو نگاه . تو چه خوشگلی دختر . اسمش چیه ؟ مامان ظرف غذا را روی زمین جلوی سطل آشغال گذاشت و گفت : این یکی دیگه خدا رو شکر پسره . چیه ، همه رو دختر می بینی ؟! مثل این که این چند مدت خیلی بهت خوش گذشته . کوچولو بیا غذا . بدو پسر . بیا ناهار .

 کوچولو از زیر میز دوید به سمت آشپزخانه . بابا گفت : همین زبونته دیگه . مگه من اونجاشو دیدم که بدونم پسره یا دختر ؟!؟ بابا جورابهایش را در آورد و پایش را روی میز گذاشت . مامان بینی اش را گرفت و مقنعه اش را از روی مبل برداشت و به اتاق رفت . بابا پشت سر مامان رفت . صدای مامان از توی اتاق بلند شد . فحش نمی داد ولی پشت سر هم بابا را نفرین می کرد . کوچولو گردنها را زیر دندان می جوید . صدای دادهای مامان کمتر شد . کوچولو داشت با زبانش دندانهایش را تمیز می کرد . صدای مامان و بابا قطع شد . کوچولو روی زمین کنار غذایش نشست . مامان 10 دقیقه بعد از اتاق بیرون آمد . موهایش را دم اسبی بسته بود . پیراهنش را مرتب کرد و به سمت آشپزخانه رفت و گفت : چایی که می خوری ؟ بابا جواب نداد . از اتاق بیرون آمد . جورابهایش را برداشت . پیراهنش را در شلوارش کرد و گفت : نیم ساعت جایی کار دارم ، برم ، واسه ناهار برمی گردم . کوچولو از کنار سطل آشغال تکان نخورد . مامان حرفی نزد . بابا در را بست و رفت . مامان به اتاقش رفت . کوچولو پشت سر مامان به اتاق دوید . کیف پول مامان، خالی روی زمین افتاده بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 17:55  توسط فرنوش زنگوئی   | 

قول می دم این دیگه آخریش باشه ! آخه تا حالا این سرعت رو برای هیچ ماشینی ندیده بودم. فوق العاده است . از دفعه ی دیگه با داستان برمی گردم .

Shelby Super Cars Ultimate Aero 

با سرعت : 412.8 کیلومتر در ساعت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:12  توسط فرنوش زنگوئی   | 

از وقتی بچه بودم ، آرزو داشتم که یک ‌BMW داشته باشم . وقتی آلمانی یاد گرفتم ، آروزم این شد که با BMW خودم در اتوبانهای هانوفر با سرعت حرکت کنم . نمی دونم شاید این آروزها کمی بچه گانه باشه ولی به هر حال آرزو ست دیگه .

امروز یکی از دوستان قدیمی ام عکس مدل جدید BMW Vision Efficient Dynamics  را که در نمایشگاه فرانکفورت به نمایش در میآید را برایم ایمیل کرده بود ، همه ی آرزوهای قدیمی ام زنده شد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:46  توسط فرنوش زنگوئی   |